دختر آسمان،اما ساکن زمین
برای تازه شدن دیر نیست
تازه این یه مورده من کنار IDم عکس یه نی نی گذاشتم اینجور که آقا کیارش میگفتن اسمش فاطمه ست...خیلی نازه...یکی حالا خودش میدونه کی نمیگم ضایع شه...برگشت گفت این کیه؟!منم خب اعصاب نداشتم برگشتم گفتم بچه مه آخه آدم عاقل من تو این سن و سال شوهرم کجا بود؟!حالا به فرض که من ازدواج کردم آدم با فکر چه جوریه که بچه مون اینهمه بزرگه و تپل مپل و ناز؟!من که تا ۱ماه پیش عاشق حامد بودم بخدا آدم اینا رو میبینه نمیدونه چیکار کنه؟~بعد میگن چرا ایران پیشرفت نمیکنه به خاطر آدمهای باهوشیه که توشن دیگه... خدایا این آدم های باهوش رو از ما نگیر... این عکسشه... خودمونیما خیلی نازه عدد ۷ واسه ي من خيلي نحسه خيلي خيلي زياد اون از سال ۸۷ اين از ماه هفتم سال ۸۸ خدا ۱۷ سالگيمو بخير كنه واسم دعا كنيد... نميدونين چقدر حال ميده عشق آدم خسته باشه تو بخواي كاري كني كه خستگيش از تنش بره بيرون اما كاش ميفهميد نه؟!دلم واسه حامد خيلي تنگ شده در حد المپيك از ماه مهر هم بدم مياد خيلي خيلي زياد چون ماه هقتم ساله همه ش بدي همه ش توهين اينهمه رو تحمل كني كه آخرش چي بشه هان؟!هيچكس هم باهات خوب نميشه مشخصات كلي متولدين مهر ماه: اهل اعتدال ، حامي وپشتيبان همسر ، شيرين بيان ، صلح جو ، علاقه مند به فضا ، آرام و متين ، بسيار منطقي ، بي آلايش ، عاشق اصالت ، علاقه مند به موسيقي ، اجتماعي ، مؤقّر ، بد پيله ، خجالتي ، پر از احساس ، اهل مشورت ، عاشق هنر و ادبيات ، سياستمدار ، به فكر فردا نيست ، مقبول اطرافيان ، اهل مساوات و برابري ، پر شور و حرارت نيست ، عاقل ، اهل حمايت از ديگران ، معتدل و پايدار ، شكمو ، اميدوار ، با انصاف ،خوش سليقه، اهل تجزيه و تحليل ، گاهي تنبل ، كنجكاو و جستجو گر ، متنفّر از زيادي مهمان ، انتقامجو ، از بي بند و باري متنفّر است ، با معلومات و با درايت ، به آساني تغيير عقيده نمي دهد ، مهربان ، شيك پوش و جذّاب ، نكته سنج ، داراي پشتكار فراوان ، يك روز گرم و يك روز سرد ، هوشمند ، مشاور خوب ، دوست ياب ، منظّم و مرتّب ،عاشق رنگ آبي ، گاهي لجباز ، مثل باتري بايد مرتّب شارژ شود ، صادق و درستكار ، خوش مشرب ، ساده دل ، آسان گير ، دو دل و مردد ، خوشبين . اون همیشه مایه خجالت من بود و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت سلام كنه و منو با خود به خونه ببره این كار رو بامن بكنه ؟ كردم و فورا از اونجا دور شدم و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره! كنم. جوری گم و گور میشد خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!! نكردم، چون خیلی عصبانی بودم. با اون نداشته باشم تحصیل به سنگاپور برم زن و بچه و زندگی بودم كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر من و بچه ها رو بترسونی؟! و از نظر ناپدید شد كاری میرم البته فقط از روی كنجكاوی بود كه به من بدن تو ترسوندم خجالت تو شدم خیلی متاسفم تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه شما عشق رو چه رنگی میبینین؟!من قرمز... چون حامد به گفته ی خودش رنگ قرمز رو دوست داره اصلا من حامد رو قرمز میبینم...نمیدونم چرا؟! هر وقت اسمشو میشنوم،باهاش چت میکنم یا حرف میزنم یاد رنگ قرمز میافتم... حالا بگذریم... گذشتین؟! شما عشق رو چه رنگی میبینید؟!خیلی دوست دارم بدونم پس بی زحمت بگید... چکامه رفتن به کجا چکامه.... اصلآ خبر داری اونجا کجاست .... اصلآ میدونی وحشت چیه ... نه یه فیلم ترسناک میبینی اون وحشت نیست و قتی طعم تلخ وحشت رو میچشی که خوده خودت تنها باش روبرو شی ... بذار از 14 سالگیم بت بگم.... من سامی 14 سال داشتم که پدرم من رو برد عراق تحویل 3 نفر داد تا منو ببرن یونان ... تا ترکیه رفتیم 1 شب اونجا موندیم فرداش قرار بود بریم از راه دریا ... فردا شب اومد 1 نفرشون اونجا موند 2 تا شم باهام اومدن ... باید میرفتیم یه ده که به دریا نزدیکه اونجا قرار داشتن ... تو راه بودیم نصف شب ساعت حدود 3 بود که وسط جاده نگه داشتن ... بی راهه بود خاکی ... من رو آوردن پایین گفتن همینجا بمون و تکون نخور تا برگردیم ... میریم یه سرگوشی آب بدیم ... منم خیلی سردم بود بعد یه ربع از بالایه کوه یه نور دیدم داشتم زهره ترک میشدم ... کم کم اشکم اومد پایین من 14 سالم بود ... شاید باورت نشه ولی این حقیقته نه من،با خیلیا اینکارو کردن ... شروع کردن به تیر اندازی به طرف من ... می خواستن از شرم خلاص شن و پول رو حاپولی کنن .... منم ترسیده بودم شروع کردم به فرار کردن هرچی همرام بود دور انداختم .... آخرش جون سالم به در بردم ... و اگه دوروبره خودم رو دیدم ... زکی تو جنگلم ..... خلاصه بگم ... بعد 3 شب و 3 روز من یه نفر پیدام کرد ... میدونی کجا بود ؟؟؟؟ مرز ایران .... من از نفزتم از این کشور و از خونوادم و خیلی چیزا دیگه با اون مرده که پیدام کرده بود رفتم یعنی برنگشتم ایران و تو ده (ترکیه ) موندم تا با هزارتا خواهش از او خانواده که من رو ببرن استانبول ... که بردن واونجا با این سنم شروع کردم دنبال کار گشتن ... میدونی به چه امیدی ؟؟!!! پول جمع کنم برم اونور آب ... آره چکامه خانوم من 2 هفته اونجا بی سر پناه تو یه کشور غریب که حتی زبونشون هم نمیدونستم موندم بدون کار ... این 2 هفته رو چه جوری سر کردم بدون پول شاید خندت بگیره ... گدایی میکردم ... الان خجالت میکشم از گفتنش ولی گفتم تا روشن شی .... بعده 2 هفته کار پیدا کردم ( جمع کردن زباله های قابل بازیافت ) تا حالا گدا دیدی چقدر کثیفن منم اینجوری بودم .... تنم بو گند میداد 1 ماه 1 بار رنگه حموم رو میدیدم .... 1 سال کار کردم .... پول جمع شد ... رفتم پیش یه نفر که تو این یه سال باش آشنا شده بودم ... کشتی داشت .... آخه این کار رو هم همون واسم پیدا کرده بود خدا خیرش بده .... پول رو بش دادم هر چند کم بود ولی قبول کرد .... رفت یه لباس واسم آورد گفت اگه رسیدی یونان بت شک نکنن ...روز موعود اومد ... تو دریا بودیم بهترین خاطره ای که تو عمرم داشتم تموم سختی هام داشت به نتیجه میرسید .... 5 روز رو دریا بودیم ساحل از دور معلوم بود وای خدای من یعنی میشه ؟؟!!! همه شروع کردن به گریه کردن از خوشحالی ... از هر قبیله و طایفه ای باهامون بو د ( ژاپن . آفریقا . ایران تا دلت بخواد . و ..... ) حالا اینجا رو داشته باش .... نزدیک ساحل بودیم که یه دفعه پلیسهای دریایی سرو کلشون پیدا شد ناخدا از اون بالا گفت بپرین تو آب زود باشین... بپرییییییییییین .... اگه مارو میگرفتن بدبخت میشدیم .... دیپرت میشدیم یعنی تا آخره عمرمون نمیتونیم هیچ جای دنیا بریم ... از شانس من شنا خوب بلد بودم ... چکامه نبودی ببینی زنو بچه ها چطور میپریدن تو آب از ترس ... از وحشت ... چکامه شوخی نیست دریاست .... گفتم همه رفتن فقط من موندم .... چشام پر اشک بود پریدم .... از بالای کشتی واسمون چوب و فیبر انداختن ...... که یکیشونو گرفتم شروع کردم به پا زدن .... ساحل 1 کیلومتری فاصله داشت .... پلیسهای نامرد تیر اندازی میکردن از ترس توری پا میزدم که نگو ... وای سامی رسیدی من رسیدم .... رفتم لایه سنگهای کنار ساحل خودمو قایم کردم ... نزدیگیهای عصر بود هوا کم کم تاریک میشد ... شب رو همونجا لایه سنگها موندم ... میترسیدم ... هوا خیلی سرد بود .... صبح شد اومدم بیرون ... چکامه بگو چی جلو چشام بود ؟؟؟؟ جنازه ی زن و بچه ها و اونایی که شنا بلد نبودن یا که تیر خورده بودن .... ساحل خون بود .... خون .... گریه میکردم ... بعضی هارو میشناختم تو کشتی باشون رفیق شده بودم .... همشون مرده بودن ... همونجور پیاده رفتم تا به اسکله رسیدم .... خودم رو به لالی زده بودم تا کسی نفهمه من اینجایی نیستم و غریبم .... هرجور شد خودمو به یه شهر رسوندم و فرداش رفتم آتن یونان .... عجب کشوری بود عجب شهری ... انگار خواب میدیدم .... همون روز رفتم خودم رو تحویل UN دادم که مشکلاتم رو مطرح کنم و قابلیتها و هدفم رو بگم اگه قابل قبول باشه منو اونجا نگه میدارن تا یه کشور که به پناهنده ای با مشخصات من احتیاج داره قبول کنه .... که بعد 5 ماه قبول شدم اسپانیا .... آخره هفته پرواز داشتم ..... وای یعنی واقعیت داره ..... خلاصه رفتم اسپانیا ..... من تو یونان ورزشکار گفته بودم ( بریک دانس ) اونجا روم کار کردن و به نتیجه هم رسیدن .... 3 تا مقام آوردم .... هر بار که مقام میاوردم حقوق پناهندگیم رو زیاد میکردن .... الان اونجا وضعم خوبه .... حالا بعدش اونجا چه بلایی سرم اومد بماند D: ......چکامه جان اینایی که گفتم با حرف زدن چیزی نیست خودت رو بذار جای من گه وقتی گدایی میکردم چه حالی داشتم .... وقتی اون 2 نفر منو تو جنگل رها کردن چه حالی داشتم .... وقتی اون همه جنازه کنار دریا دیدم و من و چند نفر دیگه فقط جون سالم به در بردیم چه حالی داشتم .... اون 1 سالی که کار کردم اون هم چکاری چه حالی داشتم ... آخه منم آدم بودم چرا این همه سختی ... ولی چکامه حتی یک بار هم نگفتم خودکشی .... قوی باش .... ببخش اگه سرتم درد آوردم .... از دوست داشتنمه که دردم رو بت گفتم ... وگرنه کسی دوست نداره گذشته ی کثیف خودش رو تعریف کنه تا کلاسش بیاد پایین ولی من از اوناش نیستم .... خاکیم .... هیچ اصراری واسه خوب بودنت با من نیست هر جور باش که دوست داری ولی من باز هم دوستت دارم حتی اگه نباشی... نمیخواستم از غم یا ناراحتی چیزی بگم حداقل همین امروز اما مگه میذاری؟ فقط خودت واسه خودت مهمی وقتی اعصاب نداری کاری میکنی که اعصاب واسه هیچکی نمیذاری... امروز با هم بودن را تجربه میکنیم و شاید فردا به یاد هم بودن را پس امروز را زیبا کنیم به حرمت خاطرات فردا... ! میگن آدم فقط یه بار عاشق میشه، اما من هر وقت صداتو میشنوم دوباره عاشق میشم. ما همیشه صداهای بلند را میشنویم، پررنگ ها را میبینیم،سختها را میخواهیم، غافل از اینکه خوبها آسان می آیند، بی رنگ میمانند بی صدا میروند. دقت کردی قشنگترین چیزای دنیا یکی اند، ماه یکیـه، ... خورشیـد یکیـه ... زمیـن یکیـه ... خـدا یکیـه ... مـادر یکیـه ... پـدر یکیـه ... تـو هـم یـکی هسـتی. خورشیـد بـاش، کـه اگـر خـواستـی بـر کسـی نتـابـی، نتـونـی! گاهـی اوقـات آنچـه بـه دنبـالـش مـی گـردی، همـان اسـت کـه کنـارتـه و نمـی تـونـی آنـرا ببینـی، عشـق از قلـب شـروع مـی شـود نـه از چشـم. غـروب بود گـــل آفتـاب گـردان تـو آسمـون بـه دنبـال خـورشیـد مـی گشـت، امـــا خـورشیـد رفتـه بـود ستـاره به گـــل چشمـک زد، گـــل سـرش رو پائیـن انـداخـت چـون گلـــها خیـانـت نمـی کننـد. خدایـــا! به داده و نداده و گرفته ات شکـــر. کـــه داده ات نعمت است و نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان. وقتی از دنیا و آدماش خسته و ناامیـد شدی برو کوه و داد بکـــــــش: «آیـــــا بازم امیدی هسـت؟!» اونوقت جواب می شنوی «هست،هست،هست» من عشـــــــــــق را در تو،تو را در دل دل را در موقع تپیدن تپیدن را به خاطر تو دوست دارم. من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیبایی هایش و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم و من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم. دستهایی که کمک میکنند مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند. نترس از اینکه عاشق میشوی با دل و جان، عشق خشنود کننده ترین و زیباترین احساس دنیاست. زیادی ساده سالگرد دوستیمون مبارک شاید فقط واسه من...اصلا یادت مونده؟!فکر نکنم. دو سال گذشت اما چه دوسالی........... عیبی نداره به هر حال حامد جونم منو به خاطر تمام بدیهایی که تو این دوسال بهت کردم ببخش... حرف همیشگی حامد؟! د.و.س.ت د.ا.ر.م امروز متن شعر میلاد و بنیامین و مینویسم اگه شکست عشقی هم نخوردین خودتونو بذارین توی شعر ناخواسته اشکتون سرازیر میشه... ای کاش میتونستم حالمو واستون توصیف کنم... دیگه امشب آخرین باره که من دست گرمتو تو دستام میگیرم آخرین باره که من با یه دنیا آرزو واسه چشمات میمیرم چشم تو خودش داره میگه برو میرم اما میدونی دوستت دارم هرجای دنیا باشم هر چقدر تنها باشم نمیتونم مثل تو سرد و بی وفا باشم میدونم واسه رسیدن به تو دیر اومدم تو چشات دنبال تقدیر اومدم میدونم من نبودم قلبتو دادی به کسی هنوزم یکم واسش دلواپسی حالا که دارم میرم کاش یه بار نگام کنی من به اینم راضیم که فقط دعام کنی میرم اما آخر راه من و تو این نبود آخر عاشقیمون این همه نقطه چین نبود اگه مهربون تر از تو سر راه من بیاد به دلم نمیشینه قلب من تو رو میخواد حرف آخرم بگم حالا که دارم میرم همیشه با خاطرت میمونم تا بمیرم حالا که دارم میرم کاش یه بار نگام کنی من به اینم راضیم که فقط دعام کنی میرم اما آخر راه من و تو این نبود آخر عاشقیمون این همه نقطه چین نبود حالا که دارم میرم کاش یه بار نگام کنی من به اینم راضیم که فقط دعام کنی میرم اما آخر راه من و تو این نبود آخر عاشقیمون این همه نقطه چین نبود خسته شدم.... تو رو خدا جون هر کی دوست دارین کمکم کنین... 
شايد قدر نگاهم رو بدوني
خدا حافظ شايد آسوده باشي
شايد تنها تو کنج خونه باشي
خداحافظ شايد خوشحالي حالا
از اون وقتي که من رفتم تا حالا
خداحافظ بدون دل تيکه پارس
مثل ابر بهاري که ميبارس
خداحافظ ولي خوب بازي کردي
ميون گريه هام خوشحالي کردي
خداحافظ شايد يادت بياره
که دل تنها به عشق تو دچاره
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم،
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی،
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
تا همین دو هفته پیش هر دومون عینک میزدیم اما حالا فقط یکیمون میزنیم
خدایا آخه گناه من احمق زبون نفهم چیه؟!![]()
با اینکه خیلی بهم بی توجهه چرا من دوسش دارم؟!
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



